زیبا
شب شد ٬ دوباره شب
سوسوی ستاره
و غزل که میخواند مریم را
آه چقدر زیبا
باد میوزد
دلم میلرزد
و سکوت هم ٬ غزل را به نجوا در می آورد
آه چقدر زیبا
نفسم ٬ آهم و تمام افکارم
مرا مضحکه میکنند
به من میخندند
آه چقدر زیبا
اکنون
پشت دیوار تنهایی
منم که به انتظار نشسته ام
تولد فریاد را
چه میگویم ؟
نمیدانم ٬ همه چیز را درهم فشرده ام
تا از آن صدایی خارج شود
شاید من ٬ از خویش رها شوم
کتاب بودنم را
صفحه صفحه ورق زدم
جای روشنی نداشت
دلم گرفت
آه چقدر زشت
خودم را دیدم
تو را هم
افسوس که نه من٬ من بودم و نه تو
آه چقدر زشت
کتاب را کنار گذاشتم
سکوت را هم
صدایت نوری شد در دلم
نور را در جانم فرو بردم
چه دیدم
همه زیبا ٬ همه زشت