... يادت هست

نقش آن خاطره ها در باران

فصل بي تا بي را ؟

آسمان

بغض غريبي دارد

و دلم

لب به لب ابر سكوت

قلم از هيبت اين بغض غريب

خط خطي ميكند اين دفتر را

آرزو در نفس بي تابم

به خودش ميخندد

و همه خالي دفتر گويي

عطش خاطره دارد بر جان

عصرِ يخبندان است

سرد ِ سرد است اينجا

و غم از تنديِ سرما اينجا

متبلور شده است

و دل آزرده از اين ويراني

برف مي بارد بر خاطر من

و هوا غمگين است

بغض دارد ، نَفَس يخ زده ام

برف ميبارد بر خاطر من

مثل آن شب كه زمستان را

تو فرا خواندي بر خاطر من ....