شب
پر از حسرت تنهايي
و صداي نفس ثانيه ها
كه دلم را مليرزاند
از غمي سرد و ملال انگيز
دست در خاطره مي آويزم
خاطرم خسته و تنها مانده
در ماتم شب
آن شب خسته ز تنهايي
آن سكوت ، آن آواز
تو مرا ميبردي
من ترا ميخواندم
خواب ميديدم شايد
ش
ا
ي
د
و... هزار افسوس
نه تو ماندي بر بردن من
نه دگر من ماندم
در دلم غم
بر لبم آه
و نفسهايم
ثانيه ميشمرد
نا فرجام
قلم به دست
نه ميدانم چه مينويسم
نه ميدانم دركجاي راه
فانوس روشن هدايت
بر زمين نهادم
و در ظلمت راه پيمودن را
خواب ديدن را
آغاز
قلم سياه ميكند
همه احساسم را
خط خطي ميكند اين دفتر را
در دلم آتش
خاطرم ميسوزد
ميشكند
ا
ش
ك
ميريزم
خواب ميبينم
ش
ا
ي
د
.
.
.