غم
سکوت
من
خاطره
و یاداشتهای مبهم و غمناک
دلم گرفت
از مرور این همه تنهایی
از اشکهای گرم و شوری
که میهمان هر شب و روز من است
کاش
دستانم را
یارای همراهی غمهای تو بود
کاش چشمانم را
تحمل دوری تو بود
کاش قلبم
بدون تو تپیدن را
جسمم
بدون تو نفس کشیدن را
یاد میگرفت
خسته ام
خسته و بی مدعا
دلم سکوت میخواهد
به وسعت اقیانوس
به گرمی خورشید
دلم سکوت میخواهد
و تو را
که سکوتم را معنی کنی
تنها یم نگذار ...