... و چه دوري از من

نه كه از بعد زمان

دور از منظر خاكي ي تنم

و نه از حادثه روشن عشق

تو خود آيينه اي

خود نور

همه از جنس دل عاشق من

تو در اين حلقه ، خود باراني

تو همه نور و همه شور و دل بي تابت

دل دريايي من را

برده تا مرز جنون

تو در اين سادگي پر معنا

در دلم جا داري

و چه دورم از خويش

در گذر گاه تلنگر زدن خاطره ها

دل من بي تاب است

دل من پر شده از حس حضور

تو به من ميتابي

و به روييدن من خرسندي

ديده بر هم بگذار

آفتابي كه ز عشقت جاريست

بر دل ظلمت شب جاري كن