... و چه دوري از من
نه كه از بعد زمان
دور از منظر خاكي ي تنم
و نه از حادثه روشن عشق
تو خود آيينه اي
خود نور
همه از جنس دل عاشق من
تو در اين حلقه ، خود باراني
تو همه نور و همه شور و دل بي تابت
دل دريايي من را
برده تا مرز جنون
تو در اين سادگي پر معنا
در دلم جا داري
و چه دورم از خويش
در گذر گاه تلنگر زدن خاطره ها
دل من بي تاب است
دل من پر شده از حس حضور
تو به من ميتابي
و به روييدن من خرسندي
ديده بر هم بگذار
آفتابي كه ز عشقت جاريست
بر دل ظلمت شب جاري كن
+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 11:28 توسط باران
|