مهمان ناخوانده
آسمان دلم از خواب پرید
و سکوتی غمناک
بغض هر ثانیه را
به ابد می بخشید
.
.
.
فصل تنهایی ِ من
آنقدر نرم و سبک بار آمد
که مرا در عطش بودن تو
تشنه بر جای گذاشت
.
.
.
جان بی تاب و غم تنهایی
و شبی بی پایان
که به مهمانی دل آمده بود
تلخی ثانیه را
به رُخم میتابید
قلم از بغض نگاهم
گریه اش می گیرد
خاطره می شکند
عقل سر گشته فرو می ماند
و نگاهم خاموش
اشک میریزد و بر خاطر من میبارد ...