خاطره
دیشب که گذشت
زشت ترین شب زندگی ام بود
شاید !
و من در طلوع ماه
به زشتی آن
افزودم
تا شاید از من
در تمام گوشه زندگی
به بدی یاد کنند
و مریم در گوشه ای
تنها به من نگاه میکرد
گویی با نگاهش
نفرت خود را
از بدیهایم
ابراز میدارد
و شب همچنان ساکت و آرام
به سوی فنای خود سیر میکرد
تا شاید فردا
روز خوبی باشد
اما افسوس ...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۶ ساعت 8:5 توسط باران
|