دیشب که گذشت

زشت ترین شب زندگی ام بود

شاید !

و من در طلوع ماه

به زشتی آن

افزودم

تا شاید از من

در تمام گوشه زندگی

به بدی یاد کنند

و مریم در گوشه ای

تنها به من نگاه میکرد

گویی با نگاهش

نفرت خود را

از بدیهایم

ابراز میدارد

و شب همچنان ساکت و آرام

به سوی فنای خود سیر میکرد

تا شاید فردا

روز خوبی باشد

اما افسوس ...