توشه تنهایی
در سکوت بی منتهای شب
شقایق بود که جامی از خون
بر ذهنم فرو ریخت
باید میرفتم
هرچند
دیگر جانی به پا نداشتم
به افق چشم دوختم
تنها ٬ شقایق بود
سرخ و بی مدعا
کوله بارم را
پر میکنم
از تنهایی من
و درش را محکم میبندم
میدانم
تنهایی چیز خوبی نیست
میدانم
رهگذرها هم
حتی این را میدانند
و به من میخندند
اگر توشه تنهایی من
پیدا باشد
من اگر شب بروم
سایه ام تنها خواهد ماند
پس شاید بهتر باشد
تا طلوع گل آفتاب گردان صبر کنم
۲۱/۳/۸۵
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر ۱۳۸۶ ساعت 8:1 توسط باران
|