در سکوت بی منتهای شب

شقایق بود که جامی از خون

بر ذهنم فرو ریخت

باید میرفتم

هرچند

دیگر جانی به پا نداشتم

به افق چشم دوختم

تنها ٬ شقایق بود

سرخ و بی مدعا

کوله بارم را

پر میکنم

از تنهایی من

و درش را محکم میبندم

میدانم

تنهایی چیز خوبی نیست

میدانم

رهگذرها هم

حتی این را میدانند

و به من میخندند

اگر توشه تنهایی من

پیدا باشد

من اگر شب بروم

سایه ام تنها خواهد ماند

پس شاید بهتر باشد

تا طلوع گل آفتاب گردان صبر کنم

۲۱/۳/۸۵