در دلم آسمان ابری است

دلم  تشنه باران است    گویی

رنگ به رخسار نیست

گیجم

سر در گم

دستانم

محتاج دستان پر محبتت

ستاره در کف این آسمان

گم گشته است      گویی

نفس در سینه ام

محبوس

اشک در حلقه چشمانم

صاعقه ای میطلبد

  بهانه میگیرد      گویی

بغضی شکنجه میکند گلو را

به هم میفشرد

نبض ثانیه ها را

شانه هایت راتمنا میکنم    گویی

 

ماه بانو ٬ لحظه های سربی اکنون ٬ مجال تفکر از من ربوده اند . گویی به ناگهان جهان بر سرم خراب میشود هر آن دمی که مرا به خویش وامیگذاری ٬ دلتنگی میکنم ٬ اشک میخواهم ٬ آسمان دلم ابری است ٬ اما با تمام این حرفها هستم . این نیز بگذرد . به خدا میسپارمت . میروم ٬ دل در دستان تو گرو مینهم تا بدانی که باز میگردم . حتی اگر نیامدم دلم را تا همیشه با خود نگاه دار . خدا نگهدار تا فرا رسیدن لحظه دیدار . باران .