.... او رفت ومن
با خاطره تولدش
آن چشمان سرخ شيدايش
به دريا انديشيدم
رويش را آن روي عاشقش را
ذر ميان امواج دريا
قاب گرفتم
قابي از جنس سكوت
و كمي هم اندوه
اندكي اشك به آن پاشيدم ......
و چه سخت كوبيدم
قابي ديگر از خود
به ميان در و ديوار دلم ....
من چه نقشي دارم
نكند قابله شهر تولد شده ام
من چه ٬ بد ٬
حيرانم .........
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۰ ساعت 0:28 توسط باران
|