آتش عشق
با دلی سنگ
و سکوتی که به من میخندد
شعله ور در نفسم
آتش عشق تو
در دمی میسوزد
آنچه با این نفس آغشته شود
یاد تو خواب مرا
و عطش های دل بی تابم
و نگاهی که به تنهایی شب درگیر است
میبرد تا رویا
من ترا میشنوم
من ترا میبویم
در غم انگیز ترین ثانیه ظلمت من
تو به من میخندی
و مرا میفهمی
و من از خستگی خویش برون میریزم
گویی از روزنه سقف زمین
بر دل تب دارم
میچکد بارانی
غرق میگردم از این لذت خیس
و چه باران زیباست
چون تو در لحظه ادراک جنون
من پر از این همه عشق
و لبالب ز جنون
تو همه عشق و جنون
تو خود بارانی
دست من در عطش دستانت
جان به لب آورده ...
پ ن : ماه بانو حال در لحظه اکنون من ز خود بی خود و تمام نفسم به تماشای رخ ماه تو مشغول شده . روبرو با تو در این ثانیه ها دل چه سرگردان است . روشنایی وجودت تا ابد روشنگر راه من باشد . آمین .