دستان سرد مرا

نيست تاب دوري دستانت

اكنون كه شب رسيده از سياهي چشمانت

به روزگار من خسته

من از عطش عشق تو دل ميدهم

به خاطره هايت

به ياد چشم سياهت

به آتشي كه دلم را

نگاه منتظرم را

دو چشم خيس من از شوق ديدن رويت

تنفس جان به لب آوردن و نبريدن

 به خواب با تو نشستن

هزار بار وصله شدنها و در پيش از شرم حضورت

فنا شدن و شكستن

هوا شدن

همه رويا شدن

به خيالي

كه خواب تو باشد چراغ روشن راهم

چه گويم از غم چشمان منتظر  

چه گويم از غم دوري روي تو اي ماه تاب شام سياهم . ..

 

پ ن : و اين گونه است تراوش هر مبهمي به ذهن من گم شده در عمق چشمانت . مه بانو گويي كه دلم هزار هزار حرف ناگفته براي تو دارد . داد از اين فرصتي كه دم به دم از آنچه هست كم ميشود . چه كم ميشوم هر آيينه كه نفس ميكشم هواي دوري روي ماه تو را .