آیینه
آیینه ٬ نمایانگر زشتی من بود
وقتی در آن
به زیبایی خود مینگریستم
سکوت در بغضم جاری شد
و دستهای گنه کار من
دیگر یارای نوشتن نداشتند
وای
وای که چقدر دلم گرفته
مثل یک روز ابری
که خورشید در پس سیاهی ابرها
پنهان میشود
آه ٬ آسمان دلم ابری است
ابری و بارانی
ولی افسوس
که گریه هم
مدد کار این روح خسته نیست
خسته ام
از خودم که هرگز
حرمت ترا
باور نکردم
۱۶/۵/۸۶
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 7:56 توسط باران
|