دوباره شب از راه رسید
و من
در تاریک ترین نقطه بودن
به انتهای راه می اندیشم
یک شب
میروم از دیار تنهایی
به سمت آشیانه قلبت
مرا به خود بپذیر
و بازوانت را
سقفی کن برای بودنم
صدای تیک تاک ساعت
رفتن را به یادم می آورد
میروم تا از من
در نظر مات دیگران
هاله ای بیش نماند
می آیم
به میهمانی قلبت
مرا به خود بپذیر
سرگشته ام
مبهوت از بازی روزگار
پناهم باش
تا فردا
شاید طلوع خورشید
پیام آور شادی باشد
برای ما ...