ستاره سوسو ميزد ، وقتي
به ميهماني مهتابي ترين شب عشق رفتي
آمدي ، وقتي من حتي در حضور خود بيگانه بودم
آمدنت را نفهميدم
آرام و بيصدا
در طلوع شبنم و شبدر
در ضربان قدمهايت
نبض سكوت به شماره افتاد
كبوتر به پرواز در آمد
و من همچنان در خواب
امشب ، پس از گذشت آنهمه شب
در آنزمان كه ستاره
سو سو ميزند
و من در روياي شب مهتابي
چشم به آينه دوخته ام
صدايي آرام دل قطره هاي شبنم را ميلرزاند
و اين بار ، ضربان قدمهايت
قلب سردم را
به تپش وا ميدارد .

بهروز زمستان 84