كمكم كن
ودنت را خوب ميفهميدم
گويي در لحظه هاي روزگار گره خورده اي
بي آنكه ببينمت ، ترا احساس ميكردم
تو بودي ، هميشه ، در همه جا
و من نميدانستم
گرماي نگاهت ، وجودم را نوازش ميكند
من به دنبال تو ميگردم ، اما
نمي يابم ترا
شايد قسمت اين باشد
آري ...
قسمت من ، دوري ، درد ، غم
چقدر سخت است
همه اينها ، بر من پيروز ميشوند
نميخواهم شكست خورده اين ميدان باشم
دركم كن
چيزي نمانده تا به زمين بيافتم
ميبيني مرا ؟ پس چرا ؟ چه كرده ام كه اين گونه خوارم كردي؟
مرا ببخش بدادم برس
خستگي ، تمام جانم را ربوده است
ديگر حتي ، فكر هم نميكنم
ميشود آيا ؟ دوباره زنده بودن را تجربه كنم
كمكم كن ، من تنها زير اين غم خرد ميشوم
ميداني تو سر انجام مرا
پس چرا ، نجاتم نميدهي؟
ميدانم كه صدايم را ميشنوي
پس با صداي بي صدا فرياد ميزنم
در انتظار تو ، پا برجا ايستاده ام .
بهروز
30/4/84
گويي در لحظه هاي روزگار گره خورده اي
بي آنكه ببينمت ، ترا احساس ميكردم
تو بودي ، هميشه ، در همه جا
و من نميدانستم
گرماي نگاهت ، وجودم را نوازش ميكند
من به دنبال تو ميگردم ، اما
نمي يابم ترا
شايد قسمت اين باشد
آري ...
قسمت من ، دوري ، درد ، غم
چقدر سخت است
همه اينها ، بر من پيروز ميشوند
نميخواهم شكست خورده اين ميدان باشم
دركم كن
چيزي نمانده تا به زمين بيافتم
ميبيني مرا ؟ پس چرا ؟ چه كرده ام كه اين گونه خوارم كردي؟
مرا ببخش بدادم برس
خستگي ، تمام جانم را ربوده است
ديگر حتي ، فكر هم نميكنم
ميشود آيا ؟ دوباره زنده بودن را تجربه كنم
كمكم كن ، من تنها زير اين غم خرد ميشوم
ميداني تو سر انجام مرا
پس چرا ، نجاتم نميدهي؟
ميدانم كه صدايم را ميشنوي
پس با صداي بي صدا فرياد ميزنم
در انتظار تو ، پا برجا ايستاده ام .
بهروز
30/4/84
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 18:13 توسط باران
|