خاطرات
(بهروز)
خسته ام ، دلسرد
غمگين و افسرده در ذهنم ترا جستجو ميكنم ،
شايد بيابم ترا
شايد !
تو رفتي ، من هم ، شايد بروم تا پاسي ديگر
به كجا ؟ نميدانم .
ميدانم اما، قصه رفتنت را
شايد ، بازگو كنم آنرا براي خودم امروز
يا شايد راز نبودنت را براي هميشه
آري ، براي هميشه در ذهنم پنهان كنم
تو رفتي ، افسوس كه من در نيمه راه جاماندم
و در هميشه روزگار تنها شدم
ديگر حوصله ام سر آمد
روز هم به پايان رسيد و من ماندم
با يك دنيا خاطره
خاطراتي به شلوغي كار امروز
يا شايد به گرمي هواي بيرون
تنها شدم ، شايد قسمتم اين بود !
شايد !
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر ۱۳۸۶ ساعت 12:9 توسط باران
|