(بهزاد)

 

توي گندمزار عشقت
من مثل مترسك هستم
كه توي قلب سياهت
من روي يه چوب نشستم

 

تو هم اما واسه من
مثل يه كلاغ مي موني
كه روي شونم مي شيني
قصه اي از غم مي خوني

 

قصه اي كه جز سياهي
واسه من هيچي نداره
كه كلاغ قصه ما
واسم ارمغان مياره

 

قلب من لبريز كاه
كه تو اونو خوب سوزندي
تو با منقار سياهت
نخ چشمامو پوسوندي

 

هميشه من در هراسم
كه تورو بازم ببينم
كه شايد از نوك تيزت
زخم تازه اي بچينم

 

يادم كه اون قديما
من برات فرشته بودم
هميشه براي قلبت
شعر خوشبختي مي خوندم

 

تو مي خواستي منو اما
نه فقط واسه يه لحظه
نمي خواستي كه ببيني
قلبي رو در غم نشسته

 

روزگار چه زور عوض شد
عشق ما لبريز غم شد
اون فرشته عزيزت
مرد و از قصه به در شد

 

آره اون فرشته مردو
يه مترسك جاش نشسته
يه مترسكي كه قلبش
توي دست تو شكسته