شب
شب شد ، دوباره شب
و من به ورق زدن خاطرات مشغول شدم
شب شد ، دوباره شب
و اين تنها ، دوباره غرق در روياي رهايي سر به بالين گذاشت
تو ، آخرين فريادهاي من بودي
من هم ، عذابي بودم ترا در كوچه هاي نا اميدي
امشب ، سكوت ، تو ، من
همه با هم ، غم هم در ميان نااميدي چشمان خيس ما
نجواي پيروزي سر ميدهد
ميخوانم ، ترا ، غزل را تا هميشه روزگار
برايتان شادي ، نه غرور به ارمغان مياورم
بخوان مرا ، شايد صدايت
سكوت را دريد ، شب را شكافت و در ذره ذره وجودم
آري ، در ذره ذره وجودم رخنه كرد
شايد !
صدايم كن ، صدايم كن
نور را هم با خود
به ميهماني قلب سختم بيار
خسته ام ، شايد از خودم
نه ، شايد از همه ، بيشتر از خودم
يا شايد از خودم بيشتر از هرچه روي زمين هست
نميدانم !
اما ، اين را ميدانم
كه خسته ام و شايد تو راه نجات من باشي
آري ، تو
تويي كه در ذهنم ، جانم و روحم رخنه كرده اي
و يك لحظه مرا بي خويش نميگذلري
قلم ، در دستان سردم مينويسد
چه چيزي را ، شايد حرفهاي دلم
نه ، شايد قصه تلخ خود سوختن را
سوختم ، از خودم ، در خودم ، چرا ؟ نميدانم .
اما اين را ميدانم كه شايد تو دادرس من باشي
آري تو
تويي كه هر لحظه بيش از پيش مرا به خويشتن نزديك ميكني
آه ، امشب ميگذرد ، فردا هم
و من در ميان خاطرات ريز و درشت امروز
گم شدم
امشب ، من بودم ، در هر لحظه ، زنده و جاويد
براي رستن غزل زندگي ام
تو هم بودي با من
شب شد ، دوباره شب
تو بيدار ، غزل هم
و من در ميان اين همه لطف به فكر فردا سر به بالين نهادم
سكوت ، جاودانه ساز سرودم بود ، امشب
حرف ناگفته بسيار
افسوس ، كه شب كوتاه بود
كوتاه چون سراب
صداي خواب چشمانم را نوازش كرد
ساعت يكبار نواخت
و ستاره به اميد نور مهتاب سوسو زد
اكنون ، اين منم خسته خسته و بيزار از خويش
چه كنم ؟ نميدانم !
شايد ...
شايد دوباره ديده به آسمان دوختم
شايد دوباره صدايت كردم
شايد دوباره مرا ديدي ، در عشق ، غم ، يا زيبايي چشمانت
صدايم كن
نه فردا ، همين لحظه ، تنهايم مگذار
كه من از تنهايي گريزانم
دستان سردم را بسويت گسيل ميكنم
شايد ببيني ، شايد بگيري يا شايد
آري ، شايد رهايم كني
شب بود ، سحر آمد
و غزل را به ما هديه داد
و مرا از خويش و ترا از من رهايي بخشيد
شب بود
ستاره رفت ، ماه هم
من ماندم و تو
اكنون تويي با من و من تنها
خالي از غصه و غم
باز فردا ، سپيده را فرياد ميزنم
سحر را در آغوش ميكشم تا شايد
نجوا كنم ، سرود دوباره زيستن را
شايد دوباره قدم در ابتداي قله پاكي نهادم
و ترا در انتها به انتظار نشستم
شايد فردا ...؟!
بهروز
22/4/84
و من به ورق زدن خاطرات مشغول شدم
شب شد ، دوباره شب
و اين تنها ، دوباره غرق در روياي رهايي سر به بالين گذاشت
تو ، آخرين فريادهاي من بودي
من هم ، عذابي بودم ترا در كوچه هاي نا اميدي
امشب ، سكوت ، تو ، من
همه با هم ، غم هم در ميان نااميدي چشمان خيس ما
نجواي پيروزي سر ميدهد
ميخوانم ، ترا ، غزل را تا هميشه روزگار
برايتان شادي ، نه غرور به ارمغان مياورم
بخوان مرا ، شايد صدايت
سكوت را دريد ، شب را شكافت و در ذره ذره وجودم
آري ، در ذره ذره وجودم رخنه كرد
شايد !
صدايم كن ، صدايم كن
نور را هم با خود
به ميهماني قلب سختم بيار
خسته ام ، شايد از خودم
نه ، شايد از همه ، بيشتر از خودم
يا شايد از خودم بيشتر از هرچه روي زمين هست
نميدانم !
اما ، اين را ميدانم
كه خسته ام و شايد تو راه نجات من باشي
آري ، تو
تويي كه در ذهنم ، جانم و روحم رخنه كرده اي
و يك لحظه مرا بي خويش نميگذلري
قلم ، در دستان سردم مينويسد
چه چيزي را ، شايد حرفهاي دلم
نه ، شايد قصه تلخ خود سوختن را
سوختم ، از خودم ، در خودم ، چرا ؟ نميدانم .
اما اين را ميدانم كه شايد تو دادرس من باشي
آري تو
تويي كه هر لحظه بيش از پيش مرا به خويشتن نزديك ميكني
آه ، امشب ميگذرد ، فردا هم
و من در ميان خاطرات ريز و درشت امروز
گم شدم
امشب ، من بودم ، در هر لحظه ، زنده و جاويد
براي رستن غزل زندگي ام
تو هم بودي با من
شب شد ، دوباره شب
تو بيدار ، غزل هم
و من در ميان اين همه لطف به فكر فردا سر به بالين نهادم
سكوت ، جاودانه ساز سرودم بود ، امشب
حرف ناگفته بسيار
افسوس ، كه شب كوتاه بود
كوتاه چون سراب
صداي خواب چشمانم را نوازش كرد
ساعت يكبار نواخت
و ستاره به اميد نور مهتاب سوسو زد
اكنون ، اين منم خسته خسته و بيزار از خويش
چه كنم ؟ نميدانم !
شايد ...
شايد دوباره ديده به آسمان دوختم
شايد دوباره صدايت كردم
شايد دوباره مرا ديدي ، در عشق ، غم ، يا زيبايي چشمانت
صدايم كن
نه فردا ، همين لحظه ، تنهايم مگذار
كه من از تنهايي گريزانم
دستان سردم را بسويت گسيل ميكنم
شايد ببيني ، شايد بگيري يا شايد
آري ، شايد رهايم كني
شب بود ، سحر آمد
و غزل را به ما هديه داد
و مرا از خويش و ترا از من رهايي بخشيد
شب بود
ستاره رفت ، ماه هم
من ماندم و تو
اكنون تويي با من و من تنها
خالي از غصه و غم
باز فردا ، سپيده را فرياد ميزنم
سحر را در آغوش ميكشم تا شايد
نجوا كنم ، سرود دوباره زيستن را
شايد دوباره قدم در ابتداي قله پاكي نهادم
و ترا در انتها به انتظار نشستم
شايد فردا ...؟!
بهروز
22/4/84
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۸۶ ساعت 18:11 توسط باران
|