انتظار
وقتي شب را قسمت كردم با تو
خوابم برد براي هميشه
دلم سكوت را خريدار بود و تو
سر شار از نجواي ترانه
خواندي ، خواندي تا به خواب رفتم
زندگي را با تمام بديهايش بدوش كشيدم
به اميد مهرباني تو
به دادم برس
تحمل در من تمام شد
ترسم ، دير بفرياد برسي
اينگونه نيست ،ميدانم
پس كجايي ؟
شب ، تاريك است ، دل هم
روشنايي كو ؟
نيامده اي هنوز ؟
منتظرت هر شب ، تمنا ميكند ترا
بيا ، بيا تا نفس باقيست
مهرت را قيمتي نيست
ور نه ميخريدمش ، به هرچه ميفروختي
منتظر نشسته ام در شب تار
اشك هم در انتظار است ،فرياد هم
كاش بودي ، هستي ، اما نميبينم چرا؟
چراغ كو ؟ شايد در تاريكي به ديدارم مي آيي
آمدنت را جشن ميگيرم با تمام نفسهايم
ديگر خسته نيستم
منتظر نشسته ام در شب تار
بر نميخزم ، نشسته ام ، بيا
تا نفس باقيست
تا به نور اميد هست
ميخوانمت ، جوابم ده
در فقدان شب سياه
نور را به جشن اميد بيار
جاري كن ، شعر زندگي را در جانم
قبل از مرگ برگها
منتظر نشسته ام در سحرگاه
شعر هم در انتظار است
من هم .