هوا گرم و تب کرده
به سر شوری دارم
دلم تاب ندارد
تا کجا باید رفت ؟
نشان عشق از که باید پرسید ؟
جوابی نیست ؟
شک ندارم
که تو میدانی
گویی جان من
روح من
عشق من
در سینه تو نهفته ست
آسیمه وار
در آغوشت میکشم
هر آنزمان که ترا
در لابلای جنگل انبوه از ستاره
پیدا کنم
ستاره امید من
تو ای همیشه نورانی
مرا به من برسان
بگذار تا جاودانه بمانم
بگذار تا عشقت را
مهرت را
در سینه بپرورانم
بگذار عاشقت باشم
تا همیشه عمرم ...
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:15 توسط : بهروز


