قلم به دست
در انزوا نشسته ام
هاله مه
سوز باد
نغمه پرنده
من
باران
و یادت که
مرا میسوزد
هر شب
سخت مرا می آزارند
فکرم مشوش از همه بودنها
دیدنها
رفتن ها
قلم به دست
اما
نه رمق مانده دستانم را
نه نایی کلامم را
مینویسم
چند سطری
بغضم اشک میشود
میچکد
خاطره ام خیس میشود
قلم به دست
در انزوا نشسته ام
دل تنگ و سر خورده
وامانده در کار خویش
نمیدانم چه بگویم
نمیدانم
نمیدانم
شاید سکوت باید
شاید ...
تقدیم به مریم عزیزم ...
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:42 توسط : بهروز


