باران ببار
که دلم سخت خشکیده
حرفهایم در گلو مانده
بغض راه گلویم بسته
ببار شاید تو
غبار غم از سیمای من بشویی
هر چه هست
سخن از بی مهری است
دوباره تنها ماندم
سینه از شدت غم میجوشد
کاش میدانستی
از چه رو با تو چنین کردم کاش
ترسم از مردن نیست
اصلا مگر مردن ترس هم دارد
من از تنهایی میترسم
کاش هرگز نه مرا میدیدی
نه تو را میدیدم
سهم من از همه عشق تو
تنهایی بود
کاش میدانستم
کاش میدانستم
کاش میدانستم
بغضم گرفته از بازی روزگار
کو محرمی تا که بگریم
کو همدمی تا که بگویم
کو شانه ای تا که بمیرم ؟
دلم گریه میخواهد
هق هق فراوان
دود سیگار
نفس
من
تباهی
و تویی که نمیشناختمت
من از تو شرمگینم
رفتن بهانه ای بود
برای تنها شدن .
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:20 توسط : بهروز


