گاهي دلم براي گريه من تنگ ميشود
گويي نفس درون سينه من سنگ ميشود
ميگويم آرام ٬ نرم نرم و زير لب
"گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود "
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 6:5 توسط : بهروز
گويي نفس درون سينه من سنگ ميشود
ميگويم آرام ٬ نرم نرم و زير لب
"گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود "
خرداد بیامد و بهاری بگذشت
افسوس که عمر من شتابان بگذشت
دیروز خیال کودکی در سر بود
عمری به خیال بی خیالی بگذشت
کبوتر با کبوتر باز با باز
ندیدم سر دل را محرم و راز
به دل گفتم بیا خلوت کن امشب
که شاید بی کسی را طی کنی باز
سپیدم ٬ آفتابم ٬ مهربانم
نگاهی بر بلندای جهانم
بیا بنشین کنارم مهربانا
که من با مهربانان همزبانم
خورشید دمید و شب بسر شد
عمری بگذشت و دی بسر شد
اکنون نظری بسوی ما کن
دریاب مرا که من بسر شد ...
بخوان امشب دوبیت آخرم را
سکوت خسته و بی باورم را
من امشب با دلی تنهای تنها
فروزان کن زخود پیراهنم را
شب رفت و سحر دمید ای وای
بلبل به هوا پرید ای وای
دیشب به دلم هوا چه خوش بود
افسوس سحر دمید ای وای ...
بنام خالق لطف و کرامت
بنام هستی عشق و درایت
خداوندا مرا از خویش برگیر
دلم کرده هوای دستهایت
صدای پای روز آمد بپا خیز
و گرنه دور می افتی ز راهش