باران آمد
بر کویر تب کرده دلم
گل عشق
در دلم شکفت
و من
عاشق شدم
عاشق
قطره قطره باران
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:48 توسط : بهروز
بر کویر تب کرده دلم
گل عشق
در دلم شکفت
و من
عاشق شدم
عاشق
قطره قطره باران
یک روز خسته از دنیا
چه بگویم
که از این تغییر بی مقدار
خسته و افسرده ام
یک شب به نگاهی عاشق شدم
به دلم خندیدم
من در جواب چراهای دلم
سکوت نمودم
راه عشق پیمودم
درد عشق بر جان خریدم
خاک عشق به دیده نشاندم
هر شب از برای دیدارش
تا سحر نخوابیدم
سوختم
ننالیدم
حال اینک
از من
خاکستری مانده
که تند باد تنهایی
آن را نیز با خود خواهد برد
مرا چه پنداشته ای
مجنونی که در پی لیلی اش
سر به بیابان نهاده
یا عاشقی که از پی عشقش
ملول و سرگردان است
نمیدانم
هر چه پنداشته ای
و یا هر آنچه انگاشته ای
باور کن
مرا
همین گونه که هستم
من
سرگشته ای از نفس افتاده
خرامان و سر به زیر
دنبال خودم میگردم
میدانی
چند وقتی است
خودم را گم کرده ام
نمیدانم
که در کدامین نگاه عاشقانه ات
به عمق رویا فرو رفتم
نمیدانم
با کدامین کلام مهربانت
بغض در گلویم خشکید
بنگر مرا
در این زیبا دنیا
تنها و سر گردانم
باورم کن
دریاب مرا
که سخت تنهایم
در انزوا نشسته ام
هاله مه
سوز باد
نغمه پرنده
من
باران
و یادت که
مرا میسوزد
هر شب
سخت مرا می آزارند
فکرم مشوش از همه بودنها
دیدنها
رفتن ها
قلم به دست
اما
نه رمق مانده دستانم را
نه نایی کلامم را
مینویسم
چند سطری
بغضم اشک میشود
میچکد
خاطره ام خیس میشود
قلم به دست
در انزوا نشسته ام
دل تنگ و سر خورده
وامانده در کار خویش
نمیدانم چه بگویم
نمیدانم
نمیدانم
شاید سکوت باید
شاید ...
تقدیم به مریم عزیزم ...
که دلم سخت خشکیده
حرفهایم در گلو مانده
بغض راه گلویم بسته
ببار شاید تو
غبار غم از سیمای من بشویی
هر چه هست
سخن از بی مهری است
دوباره تنها ماندم
سینه از شدت غم میجوشد
کاش میدانستی
از چه رو با تو چنین کردم کاش
ترسم از مردن نیست
اصلا مگر مردن ترس هم دارد
من از تنهایی میترسم
کاش هرگز نه مرا میدیدی
نه تو را میدیدم
سهم من از همه عشق تو
تنهایی بود
کاش میدانستم
کاش میدانستم
کاش میدانستم
بغضم گرفته از بازی روزگار
کو محرمی تا که بگریم
کو همدمی تا که بگویم
کو شانه ای تا که بمیرم ؟
دلم گریه میخواهد
هق هق فراوان
دود سیگار
نفس
من
تباهی
و تویی که نمیشناختمت
من از تو شرمگینم
رفتن بهانه ای بود
برای تنها شدن .
گويي نفس درون سينه من سنگ ميشود
ميگويم آرام ٬ نرم نرم و زير لب
"گاهي دلم براي خودم تنگ ميشود "
به هزار دلیل ناگفته
و به یک بغض در گلو شکسته
چه شد ؟
نمیدانم
حیران و سر گردان
تلنگر زمانه
دلم را لرزاند
چه کسی فکر میکرد دوباره ...
خودم هم باور نمیکنم
خواب دیده ام شاید ...
شاید ...
یک شب صدای خاموشم
بنگر مرا
تنها نشسته
در فضای مبهم رویا
رویای دور با تو بودن ها
رویای سرد از تو گفتن ها
رویا
چه رویایی
سراسر درد و حسرت و ماتم
اینجا منم تنها
نشسته در غم فردا
من تنها ...
تقدیم به دانه های برفی که مرا عاشق کرد
در کوچه های تنهاییم
وقتی قدم زدم
همه جای بوی تو داشت
گویی همینک از آنجا گذشته ای
آه ...
کاش میدانستی
که چه تنهایی سخت است
کاش میدانستی
خاطرت در دل من نورانی است
یاد تو در ذهنم مهرتو در قلبم
و خودت در روحم تا ابد میمانید میمانید ...