پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
انتظار
(بهروز)
وقتي شب را قسمت كردم با تو
خوابم برد براي هميشه
دلم سكوت را خريدار بود و تو
سر شار از نجواي ترانه
خواندي ، خواندي تا به خواب رفتم
زندگي را با تمام بديهايش بدوش كشيدم
به اميد مهرباني تو
به دادم برس
تحمل در من تمام شد
ترسم ، دير بفرياد برسي
اينگونه نيست ،ميدانم
پس كجايي ؟
شب ، تاريك است ، دل هم
روشنايي كو ؟
نيامده اي هنوز ؟
منتظرت هر شب ، تمنا ميكند ترا
بيا ، بيا تا نفس باقيست
مهرت را قيمتي نيست
ور نه ميخريدمش ، به هرچه ميفروختي
منتظر نشسته ام در شب تار
اشك هم در انتظار است ،فرياد هم
كاش بودي ، هستي ، اما نميبينم چرا؟
چراغ كو ؟ شايد در تاريكي به ديدارم مي آيي
آمدنت را جشن ميگيرم با تمام نفسهايم
ديگر خسته نيستم
منتظر نشسته ام در شب تار
بر نميخزم ، نشسته ام ، بيا
تا نفس باقيست
تا به نور اميد هست
ميخوانمت ، جوابم ده
در فقدان شب سياه
نور را به جشن اميد بيار
جاري كن ، شعر زندگي را در جانم
قبل از مرگ برگها
منتظر نشسته ام در سحرگاه
شعر هم در انتظار است
من هم .
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 18:14 توسط : بهروز
سه شنبه بیستم آذر 1386
سرد
(بهروز)
هوا سرد است ، دلم هم
تو هم با من ، و من با تو
چقدر احساس خواري ميكنم در سردي امروز
تو با من سرد و من از سردي چشمان يخبندان تو بي خانه و كاشانه و افسانه ام امروز
دل من سرد و فكرم سرد و روحم سرد و عشقم سرد
غم تو ، اوج يخبندان و من در سرزمين سرد و يخبندان تو آواره ام امروز
هوا سرد است ، تمام لحظه هاي من ، تمام خاطرات من
دل من ، روزگار من ، من من ، بي تو و در فكر سرماي نفسهايت بلورين است
هوا سرد است ، نگاهم خسته و جسمم پر از درد است
دلم سرد است
و من سردم به چشمانت ، نميداني تو اما راز سرماي نگاهم را
سردي تو ، سرد من ، در سردي چشمان سردم اشك گشت و من زچشمانم به سردي ،
اشك سردت را ز سردستان سرد سرد سردسيري برگرفتم ،
ريختم در رود سرد سرنوشت خويش و
اكنون
اشك من سرد و تو سرد و عشق سرد و حرفهاي من به تو سرد و لبانت سرد و غم سرد و سرود سرد من سرد و نگاهت سرد و تو سردي به چشمانم ، نميدانم ولي من راز سرماي نگاهت را ؟
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 13:42 توسط : بهروز