دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:28 توسط : بهروز
((بهروز ))
و زمستان گویی
آمده است
از راه
تا بلرزاند دل و بسوزاند
باد می آید
باران میبارد
و پرستو دور میگردد
چون تو
و زمستان گویی
آمده است
از راه
ماه در بیشه
خاطره در دل من
و تو در خاطره
پنهان
روز و شب در پس هم
درد غم
در دل من میکارند
(بهروز )
نفس كشيدم
بهار دوباره را
به خودم كه در آينه مبهوت مانده بود خنديدم
و قدم ، در ابتداي جاده زندگي گذاشتم
ميخواستم ، دوباره زندگي كنم
دوباره ، آري ...
چقدر شيرين است
وقتي به زندگي ، دوباره فكر ميكني
هيچ كس ، در غربت و تنهايي من مرا درك نكرد
هر كس به طريقي از من سهم برد
و اكنون ، من بي كس و تنها
در ابتدايي ترين راه زندگي قدم ميزنم
آري من ، تنها ماندم ...
تو هم نيامدي تا مرا ياري كني
هيچ كس نيامد
اوه! چه انتظاري دارم
از انتظارات خودم ، خنده ام ميگيرد
كاش ميشد ، خستگي از تنم در ميرفت
حال با يك فنجان چاي ، يا يك خواب راحت
چه خوب ميشد
دوباره شب خواب ستاره را ميديدم يا اصلاً خواب ميديدم
راستي ، چه خوب ميشد !
((بهروز ))
آسمانی تیره
تیره و ابر آلود
تیره و باران زا...
چه کاری شد ٬ فراری شد
رفتو منو تنها گذاشت
ببین روقلبم بی وفا
رده پاهاشو جا گذاشت ...