( بهزاد نوشته )
در درون ایستگاه انتظار
قلب من از دیدن تو بیقرار
چشم من غرق تمنای تو شد
لحظه سرگردان ز رویای تو شد ...
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:17 توسط :
( بهزاد نوشته )
در درون ایستگاه انتظار
قلب من از دیدن تو بیقرار
چشم من غرق تمنای تو شد
لحظه سرگردان ز رویای تو شد ...
( بهروز )
به فراموشي سپردم
تو را ، خودم را و هرچه به من آموخته بودي ...
( نوشته شده توسط بهزاد )
باد شاید که ز تب بیمار است
نه گمانم این نیست
علت این همه بی تابی باد
باد از دیدن رویای تو اینگونه به خود می پیچد ...
سكوت ، نگاه ، تو ، من
هستم ، تو هم هستي در كنارم
اما، سكوت بر لبانت جاريست
جاري چون رود ...
امشب در خیالم
با آواز ٬ بی رویا
تا فردا ٬ تنها ماندم...
در يك چشم بهم زدن
تمام روياهاي زيبا ، چون دانه هاي برف آب شدند
و در جوي دراز زندگي روان ...
در طلوع شب
ستاره را
کتاب پاره پاره را
صدا زدم
خرداد بیامد و بهاری بگذشت
افسوس که عمر من شتابان بگذشت
دیروز خیال کودکی در سر بود
عمری به خیال بی خیالی بگذشت
هوا سرد است ، دلم هم
تو هم با من ، و من با تو
چقدر احساس خواري ميكنم در سردي امروز
دوباره گریست
دوباره گریست
وقتی که فال گیر پیر
خط های سرنوشت مرادید...
تو صدای خسته من
گفتنی همنفس من
رفتن و رفتن و رفتن
قصه های تلخ موندن
تو صدای خسته من
این دل شکسته من
واسه تو میتپه اما
تو کجا و غصه من
صفحات زندگی
ورقهای رنگارنگ
گاه سپید ٬ گاه سیاه
پایین و بالا ...
نفس كشيدم
بهار دوباره را
به خودم كه در آينه مبهوت مانده بود خنديدم
سلام كردم و باز ،
نا شنيده گرفتي سلامم را
رفتي بي توجه به ...
و من تنها شدم .
به فراموشي سپردم
تو را ، خودم را و هرچه به من آموخته بودي
آه ، چه خواب غريبي است ...
کبوتر با کبوتر باز با باز
ندیدم سر دل را محرم و راز
به دل گفتم بیا خلوت کن امشب
که شاید بی کسی را طی کنی باز
خسته ام ، دلسرد
غمگين و افسرده در ذهنم ترا جستجو ميكنم ،
شايد بيابم ترا
شايد ! ...
سکوت تلخ من
غریب و ناگزیر
شکسته در گلو
شبیه آرزو ...
امروز
در طلوع خورشيدي ديگر
من ( بهروز )
از نو شكوفا شدم
و ريشه دواندم
به عمق آبي عشق ...
من به ياد روزهاي خوب گذشته
نه بياد تلخي روزهاي رفته
كه هميشه روبرومه
مينويسم ٬ مينويسم ( آفتاب )
وقتي شب را قسمت كردم با تو
خوابم برد براي هميشه ...
شب است و سكوت
همواره تاريكترين شعر من است
و من در اين ميان
به فردايي مي انديشم بي فردا
سپیدم ٬ آفتابم ٬ مهربانم
نگاهی بر بلندای جهانم
بیا بنشین کنارم مهربانا
که من با مهربانان همزبانم
خورشید دمید و شب بسر شد
عمری بگذشت و دی بسر شد
اکنون نظری بسوی ما کن
دریاب مرا که من بسر شد ...
دوباره شب شد و من
در اميد سحر
بخواب ميروم ...
بخوان امشب دوبیت آخرم را
سکوت خسته و بی باورم را
من امشب با دلی تنهای تنها
فروزان کن زخود پیراهنم را
شب رفت و سحر دمید ای وای
بلبل به هوا پرید ای وای
دیشب به دلم هوا چه خوش بود
افسوس سحر دمید ای وای ...
بنام خالق لطف و کرامت
بنام هستی عشق و درایت
خداوندا مرا از خویش برگیر
دلم کرده هوای دستهایت
صدای پای روز آمد بپا خیز
و گرنه دور می افتی ز راهش
دامن سرد باد
بر صورتم وزیدن گرفت
قطره قطره سکوت
از چشمانم جاری شد
نگاهت را
به خاطر سپردم برای آخرین بار
با خودم گفتم
آخر آفتاب هم
غروب خواهد کرد
در کدامین گوشه تاریک این دنیا
بیابم خلوت خود را ...