شعر سپید
دلنوشته هاي تنهایی
میروم تا رویا در پی تابش بی تاب سکوت در سحر گاه پر از عطر حضور به تماشای تو رفتم
در خواب
و به مهمانی لبخند تو از حادثه سرشار شدم
لحظه آشتی من با من
وقت دیدار تو در لحظه اسکان زمان
وقت جا ماندن شب از دل من و طلوعی دیگر
که دلم را لرزاند
و مرا ویران کرد ...
آسمان دلم از خواب پرید و سکوتی غمناک بغض هر ثانیه را به ابد می بخشید . . . فصل تنهایی ِ من آنقدر نرم و سبک بار آمد که مرا در عطش بودن تو تشنه بر جای گذاشت . . . جان بی تاب و غم تنهایی و شبی بی پایان که به مهمانی دل آمده بود تلخی ثانیه را به رُخم میتابید قلم از بغض نگاهم گریه اش می گیرد خاطره می شکند عقل سر گشته فرو می ماند و نگاهم خاموش اشک میریزد و بر خاطر من میبارد ... ... يادت هست نقش آن خاطره ها در باران فصل بي تا بي را ؟ آسمان بغض غريبي دارد و دلم لب به لب ابر سكوت قلم از هيبت اين بغض غريب خط خطي ميكند اين دفتر را آرزو در نفس بي تابم به خودش ميخندد و همه خالي دفتر گويي عطش خاطره دارد بر جان عصرِ يخبندان است سرد ِ سرد است اينجا و غم از تنديِ سرما اينجا متبلور شده است و دل آزرده از اين ويراني برف مي بارد بر خاطر من و هوا غمگين است بغض دارد ، نَفَس يخ زده ام برف ميبارد بر خاطر من مثل آن شب كه زمستان را تو فرا خواندي بر خاطر من .... راه افتادم جام خواب آلود را از سر بيداري خويش سر كشيدم گويي راه افتادم در پي روشني دل آري آب نوشيدم آب از سر فواره احساس خدا نوشيدم عطش خاطره را لحظه روشن ديدار تو سيراب نمود و چه اين لحظه پر از خاطره بود هر چه بيداري من زيبا بود روي تو زيبا تر آتش شوق نگاهم سوزان من وجودم سرمست مي آگاهي تو در دستم خواب را تجربه كردم انگار هوش از جان من خسته پريد گل شكوفا شد و نوروز دميد دل به خواهش آمد دست من لحظه بيداري را روي ديوار دلم مي آويخت هوش از جان من خسته پريد من به ديدار تو آمد انگار . ... سيماي بي رمقم را جاني دوباره داد و روز نو ميان سايه سار جانانه ي نسيم بر آسمان شهر دلم تابيدن گرفت شب چه بي خواهش و نرم از سر اين همه تنهايي رفت و من از نو شدن ثانيه ها و سبك باري اين خاطره ها رفته ام تا سر شوق اوج تنهايي را شعله ور خواهم ساخت . ... دور خواهم شد از این خاک غریب .... مانده ام در عطش لبخندت دم اين لحظه ي بيتاب از غم سر تابيدن نور از دل آن خاطره ها من و تنهايي و تو تو و ويراني من به همه از پي هم خنديدن رفتن از دلهره تلخ نفس تا لب ساحل تنهايي خود و شكفتن در عشق به خدا خنديدن ، تابيدن با گل باغچه ي تنهايي بي نياز از همه ي خواهشها رقصيدن روح بي تابي را به تماشا بردن گفتن از خاطره با خويش و سپس ناليدن با نگاهي پر شور كودك خاطره را در فضاي تب و لبخند سراسر غم تو بوسيدن و من از آتش لبخند تو ويران و دلم ريش نمانده است به سر حسرت و در ياد تو درياي پر از خاطره را انتها بخشيدن ... فرياد ميخواهم جانم آري ! سكوت ديگر در سراي وجودم مجالش را از دست داده است . يك شب از چشم تو خواهم باريد خوب در خاطر من زنداني است عطش لحظه تنهايي ما تو همه عشقي و لبريز از آن خوب در خاطر من زنداني است ياد آن لحظه كه بر ما باريد بغض تنهايي و لبخند سكوت
و به لالایی آن مادر دلخسته
که غمگین میخواند
و به فردا هم گاهی
دزدکی می نگرم
نرم و آهسته
در خیالم با تو
و به هر خشت گلی
که نگاهم را به بغل میگیرد
خنده ای از سر شوق
ارمغان خواهم داد
حس غريبي دارم
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |


