دوشنبه هشتم تیر 1388
آمدم
آمدم
سر بلند و آزاده
با فكر تو
لباس عشق به تن كردم
آمدم تا كه باشم
تا بمانم
تا دنيا دنياست
تا هستم
تا هستي
ميمانم
بيرون جهيدم از من بي من
رداي ژوليده غم را
از تن به در كردم
بازوانت را
سايباني ساختم
بر قلب بيمارم
من خسته ام
از آن حكايت پوشالي
از روزگار تلخ
سكوت بي حاصل
من آمدم
تا كه كه به شب چيره شوم
در كنار تو
فرياد ميزنم
فرياد ميزنم
هستم
آري من تكيه داده ام
به مهرباني تو
تو همچو كوه در پس من ايستاده اي
با من بمان
باش
تا كه دنيا هست
تا هستم
تا هستي
باش
اي آفتاب مهربان من
اي زيبا ي دلنشين
مهرت چه بي شمار
جانم فداي تو
من مرده ي نجابت چشمان خسته ات
من يك كلام گمشده
در عشق كهنه ات
با من بمان
با من بمان
با من بمان
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:32 توسط : بهروز
یکشنبه هفتم تیر 1388
ملالی نیست
جز جدایی
دردی که هر روز
مرا به تو
و تو را به من
نزدیکتر میکند
دوستت دارم را
بر قلبم
حک کرده ام
گذاشته ام
روزی که آمدی
آنرا به تو هدیه کنم
از پس این دلتنگی ها
عاشقانه فریاد میزنم
دوستت دارم
دوستم داشته باش ...
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:57 توسط : بهروز
شنبه ششم تیر 1388
التماس
هوا گرم و تب کرده
به سر شوری دارم
دلم تاب ندارد
تا کجا باید رفت ؟
نشان عشق از که باید پرسید ؟
جوابی نیست ؟
شک ندارم
که تو میدانی
گویی جان من
روح من
عشق من
در سینه تو نهفته ست
آسیمه وار
در آغوشت میکشم
هر آنزمان که ترا
در لابلای جنگل انبوه از ستاره
پیدا کنم
ستاره امید من
تو ای همیشه نورانی
مرا به من برسان
بگذار تا جاودانه بمانم
بگذار تا عشقت را
مهرت را
در سینه بپرورانم
بگذار عاشقت باشم
تا همیشه عمرم ...
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 16:15 توسط : بهروز
جمعه پنجم تیر 1388
دوستت دارم ...
صد بار نوشتم
پاک کردم
دوباره نوشتم
سودی نداشت ...
خوبیت را
مهربانیت را
صداقتت را
عشقت را
نه میتوان نوشت
نه میتوان سرود
حال ... اینک
نه میدانم چه بگویم
نه میدانم چه بنویسم
فقط میدانم که
دوستت دارم
آری
دوستت دارم ٬ نه برای امروز
که تا همیشه عمرم ...
دوستم داشته باش
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 9:7 توسط : بهروز
سه شنبه دوم تیر 1388
عاشق شدم ...
سپیده دمید
از پس آن شب
که نور امید را در دلم سوزاند
روحم سپید شد
دل به خروش آمد
عاشق شدم
عاشق خنده های غمگینت
قطره قطره های مروارید
که از پس هر خاطره
از چشمانت سرازیر میشود
چقدر دلم برای تو تنگ میشود
دل تو هم تنگ میشود برای من
میدانم
قلبم نثار مهربانیت
ای آشناتر از هر کسی به من
دوستت دارم ٬ بینهایت ...
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:45 توسط : بهروز
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
عشق
باران آمد
بر کویر تب کرده دلم
گل عشق
در دلم شکفت
و من
عاشق شدم
عاشق
قطره قطره باران
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:48 توسط : بهروز
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388
ياد دوران
یک روز عاشق بودن
یک روز خسته از دنیا
چه بگویم
که از این تغییر بی مقدار
خسته و افسرده ام
یک شب به نگاهی عاشق شدم
به دلم خندیدم
من در جواب چراهای دلم
سکوت نمودم
راه عشق پیمودم
درد عشق بر جان خریدم
خاک عشق به دیده نشاندم
هر شب از برای دیدارش
تا سحر نخوابیدم
سوختم
ننالیدم
حال اینک
از من
خاکستری مانده
که تند باد تنهایی
آن را نیز با خود خواهد برد
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:5 توسط : بهروز
جمعه بیست و دوم خرداد 1388
سرگردان
نمیدانم
مرا چه پنداشته ای
مجنونی که در پی لیلی اش
سر به بیابان نهاده
یا عاشقی که از پی عشقش
ملول و سرگردان است
نمیدانم
هر چه پنداشته ای
و یا هر آنچه انگاشته ای
باور کن
مرا
همین گونه که هستم
من
سرگشته ای از نفس افتاده
خرامان و سر به زیر
دنبال خودم میگردم
میدانی
چند وقتی است
خودم را گم کرده ام
نمیدانم
که در کدامین نگاه عاشقانه ات
به عمق رویا فرو رفتم
نمیدانم
با کدامین کلام مهربانت
بغض در گلویم خشکید
بنگر مرا
در این زیبا دنیا
تنها و سر گردانم
باورم کن
دریاب مرا
که سخت تنهایم
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 19:50 توسط : بهروز
شنبه شانزدهم خرداد 1388
سکوت
قلم به دست
در انزوا نشسته ام
هاله مه
سوز باد
نغمه پرنده
من
باران
و یادت که
مرا میسوزد
هر شب
سخت مرا می آزارند
فکرم مشوش از همه بودنها
دیدنها
رفتن ها
قلم به دست
اما
نه رمق مانده دستانم را
نه نایی کلامم را
مینویسم
چند سطری
بغضم اشک میشود
میچکد
خاطره ام خیس میشود
قلم به دست
در انزوا نشسته ام
دل تنگ و سر خورده
وامانده در کار خویش
نمیدانم چه بگویم
نمیدانم
نمیدانم
شاید سکوت باید
شاید ...
تقدیم به مریم عزیزم ...
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:42 توسط : بهروز
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388
باران ببار
که دلم سخت خشکیده
حرفهایم در گلو مانده
بغض راه گلویم بسته
ببار شاید تو
غبار غم از سیمای من بشویی
هر چه هست
سخن از بی مهری است
دوباره تنها ماندم
سینه از شدت غم میجوشد
کاش میدانستی
از چه رو با تو چنین کردم کاش
ترسم از مردن نیست
اصلا مگر مردن ترس هم دارد
من از تنهایی میترسم
کاش هرگز نه مرا میدیدی
نه تو را میدیدم
سهم من از همه عشق تو
تنهایی بود
کاش میدانستم
کاش میدانستم
کاش میدانستم
بغضم گرفته از بازی روزگار
کو محرمی تا که بگریم
کو همدمی تا که بگویم
کو شانه ای تا که بمیرم ؟
دلم گریه میخواهد
هق هق فراوان
دود سیگار
نفس
من
تباهی
و تویی که نمیشناختمت
من از تو شرمگینم
رفتن بهانه ای بود
برای تنها شدن .
دنباله شعر
لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 8:20 توسط : بهروز